غرور یعنی تکبر، مباهات، یعنی بیشتر از آنچه که باید،
به خود فخر کردن
وقتی بیش از آنچه که باید،
به خودتان افتخار کنید و خود را بزرگ ببینید،،
باعث میشود بهطور خودکاربرای دیگران
کمتر ارزش قائل شوید
بسیاری از مردم نمیدانند چطور به یکدیگر احترام بگذارند.
احترام و تکریم در بین مردم، بسیار کم شده است.
برخی از آنان میگویند:
«چرا باید کاری که تو میگویی را گوش کنم
، تو که از من بهتر نیستی!»
بهمحض اینکه فکرکردیم که:
«لازم نکرده کسی به من بگوید چهکار کنم»،
باید بدانیم که مشکل پیدا کردهایم. شخصی که نمیتواند یا نمیخواهد چیزی را یاد بگیرد، مشکل غرور دارد. اشخاص مغرور، قبل از اینکه واقعاً آماده باشند، خود را آماده میبینند. غرور، مشکل بزرگیست چون بیشتر افرادی که مغرور هستند، خودشان فکر نمیکنند که مغرورند. وقتی کسی از من میخواهد کاری را برایش انجام دهم و من هم آن کار را میکنم ولی با غُرولُند و ناراحتی، با وجود اینکه آن کار را انجام دادهام ولی غُرزدنهایم، نشانهی غرور من است. فروتنی، همیشه سرافرازی میآورد. (قصرآرامش)
· کِی می خواهید شروع کنید واززندگیتان لذت ببرید؟ کِی می شودکه مشکلی نباشد. · تنها کسانی میتوانند صدای درونشان رابشنوند که: آرامش روحی خودشان راحفظ کنند. · بیاموزید که چگونه جلوی روح ترس را که میخواهد زندگیتان را بگیرد بایستید. · آیا از شخصی کینه ای به دل گرفته اید وحاضر نیستید آن را رها کنید؟ |
بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) و گفت : "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن
خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."
شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت
برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت
اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند؟
زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
شیوانا تبسمی کرد و گفت : "اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاکش گرفته ای!"
"عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید
عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای آن کاهن دخترت را قربانی کنی هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا
و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"
زن اندکی مکث کرد. سپس دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.
اما هیچ اثری از آن کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!
هیچ چیز از این ویرانگرتر نیست که متوجه شویم کسی که به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است ...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی است
و تنها یک گناه و آن جهل است.
بعضی ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه، بعضی ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو، بعضی ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،
بعضی ها یک عمر زندگی می کنند برای رسیدن به زندگی.
بعضی ها زمین ها را از خدا مجانی می گیرند و به بندگان خدا گران می فروشند.
بعضی ها حمال کتابند،
بعضی ها بقال کتابند،
بعضی ها انباردارکتابند،
بعضی ها کلکسیونر کتابند.
بعضی ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،
بعضی ها اصلا قیمتی ندارند،
بعضی ها به درد آلبوم می خورند،
بعضی ها را باید قاب گرفت،
بعضی ها را باید بایگانی کرد،
بعضی ها را باید به آب انداخت.
بعضی ها ارزششان به حساب بانکی شان است،
بعضی ها همرنگ جماعت می شوند ولی همفکر جماعت نه،
بعضی ها را همیشه در بانک ها می بینی یا در بنگاه ها.
بعضی ها در حسرت پول همیشه مریضند،
بعضی ها برای حفظ پول همیشه بی خوابند،
بعضی ها برای دیدن پول همیشه می خوابند،
بعضی ها برای پول همه کاره می شوند.
بعضی ها نان نامشان را می خورند،
بعضی ها نان جوانیشان را میخورند،
بعضی ها نان موی سفیدشان را میخورند،
بعضی ها نان پدرانشان را میخورند،
بعضی ها نان خشک و خالی میخورند،
بعضی ها اصلا نان نمیخورند.
بعضی ها با گلها صحبت می کنند،
بعضی ها با ستاره ها رابطه دارند.
بعضی ها صدای آب را ترجمه می کنند.
بعضی ها صدای ملائک را می شنوند.
بعضی ها صدای دل خود را هم نمی شنوند.
بعضی ها حتی زحمت فکر کردن را به خود نمی دهند.
بعضی ها در تلاشند که بی تفاوت باشند.
بعضی ها فکر می کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.
بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می دانند.
بعضی ها فکر میکنند پول مغز می آورد و بی پولی بی مغزی.
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می کشند.
بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می گیرند.
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی کشند.
بعضی ها یک درجه تند زندگی می کنند، بعضی ها یک درجه کند.
هیچکس بی درجه نیست.
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می خورند.
بعضی ها در تمام زندگی شان نقش بازی می کنند.
بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.
بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،
بعضی به اندازه کره زمین و بعضی به وسعت کل هستی.
بعضی ها به پز میگویند پرستیژ...
بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.
شما چطور؟ آیا شما هم از این بعضی ها هستید؟؟؟
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
... آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!
افلاطون گفته روح دایره است من دایره های روحم را کشف کردم 5 دایره دور روحم کشیدم و خودم را مرکز این دایره ها قرار دادم مگر نمی خواستم خودم را کشف کنم؟؟؟ پس مرکز آن دایره ها خودم بودم ========================= در دایره اول نام افردی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من میدهند و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود نام کسانی که از دنیای من فاصله دارند و بیش ترین کشمکش را با آن ها دارم |
من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید
خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم ..
بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی
------------
من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
خدا گفت : نه
روح تو کامل است . بدن تو موقتی است
------------
من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد
خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید.
شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است
--------------
من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد
خدا گفت : نه
من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد
---------------------------
من از خدا خواستم تا از درد ها
آزادم سازد
خدا گفت : نه
درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد
-------------------
من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد
خدا گفت : نه
تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی
----------------------
من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید
خدا گفت : نه
من به تو زندگی می بخشم تا تو از هم? آن چیزها لذت ببری
-------------
من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگرانراهمانطور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم
خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی
اگر خدا را دوست داری ، این پیام را برای 20تن از جمله کسی که آن را برایت فرستاده ، بفرست .
احساس خوبی به تو دست خواهد داد
امروز روز تو خواهد بود آن را هدر نده
باشد که خداوند تو را برکت دهد...
داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و بدان که برکت خواهی یافت

خدایا یاریم کن تا تب، آرمانهای جوانیم را نسوزاند.
خدایا مرا از شر ذره بین ها برهان تا هر چیز و هر کس را همانقدر که هست باور کنم.
به من خودداری عطا کن تا آتش خشمم گلستان بخشش باشد و سینه ام قبرستان خواهش.
خدایا کمکم کن آیینه تو باشم نه دیگران …
دستم را بگیر تا هیچگاه آرزوی برگشتن از راه رفته را نکنم.
پایم را ببند که به بیراه خود خواهی و جهل نروم.
زبانم را بدوز تا حماقت نکنم.
چشمم را بگیر که جز تو نبینم.
خدایا اگر نردبانی شده ام تا ستاره های کوچک را به آسمان برسانم یاریم کن تا آسمان قد بکشم ، نه تا نیمه راه و اگر در دستان من قدرت رساندن نیست ، مرا از توهم توانستن بیدار کن…

دعا
خدایا تو را دوست دارم !می خواهم تو را بیشتر و بیشتر دوست داشته باشم!
می خواهم تو را تا سرحد سرمستی و شوریدگی دوست بدارم .
عشق و ایمانی ناب -درخور درگاه نیلوفرینت - بمن عطا کن.
خدایا قلبم تشنه نور و عشق توست !
هر روز در افکار و آرزوهایم به سوی من بیا!
در رویاهایم ؛
در خندهء نشسته بر لبانم و در اشک چشمانم به سوی من بیا !
در عبادت و کارم ؛
در زندگی و مرگم به سوی من بیا .
تو با من باش با رحمت وعشقت .
خدایا ذهنم پریشان است قلبم بی قرار است و افکارم شوریده اند و درمانده ام .
پس رشته زندگیم را به دستهای امن تو می سپارم آنگاه طوفان می خوابد و آرامش تو حکمفرما می شود .
خدایا نوای سحرانگیز تورا شنیده ام همه چیز را رها می کنم و به سوی تو می آیم .
هر چه را که دارم و هستم به تو تسلیم می کنم .
مرا به درگاهت بپذیر و نگذار که از تو دور باشم .
خدایا ! آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم .
شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم و دانشی که تفاوت این دو را بدانم !
پروردگارا!
خود را تقدیم تو می دارم .با من کن و از من ساز آنچه خود اراده کنی .
از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم .
مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانی که
با قدرت تو ؛ عشق تو ؛و در راه تو یاریشان خواهم داد .
باشد که همیشه بر اراده ات گردن نهم .
آفریدگارا!
من اکنون آماده ام که تمام خوب و بد وجودم را به توسپارم
تمنا دارم یک یک نقص های درونم را که سد راه خدمت به تو و همنوعان من است را برطرف کنی و قدرتی عطا فرمایی تا از این پس به خدمت تو کمر بندم .
پروردگارا!
کمکم کن تا به جای تسلی خواهی تسلی دهم ؛
به جای درک شدن درک کنم زیرا پیدا کردن در گرو گم شدن است
با بخشیدن دیگران خود بخشوده می شویم و در مرگ حیات جاویدان پیدا می کنیم.
پروردگارا!
به من کمک کن تا بتوانم کلید خوشبختی خود را در اختیاربگیرم .
به من شجاعتی بده تا آرام بگیرم و با احساساتم روبرو شوم .
به من بینشی بده تا روابطم را با دیگران بهبود بخشم .
خدایا مرا برکت آن بخش که هر روز وظیفه خویش را به انجام رسانم
به برادران و خواهرانم یاری رسانم تا بار خود را در فراز و نشیب زندگی بر دوش کشند
و هر روز نیایش کنم : در آفتاب و باران بادا که خواست "تو " تحقق پذیرد .
خدایا !
مرا چون سبزه ها فروتن ساز ؛
چون گلها ساده ؛ بادا همانند پروانه ای که در شعله فرو می شود در شعله عشق تو معبودم فرو شوم .
خدایا تو را شکر می کنم
که بی نهایت را خلق کردی و ما را از محدوده زمان و مکان آزاد نمودی و به بی نهایت اتصال دادی .
خدایا بگذار که نمونه خوبی باشم .
بگذار که سمبل عشق و محبت باشم .
بگذار که مظهر ایثار و فداکاری باشم .
بگذار معیار خدایی باشم که جز خواسته تو عمل نکنم .
خدایا بگذار دریا باشم ؛
ساکن و ساکت که طوفان های سخت هم مرا به هیجان نیاورد . آمین

انیشتین میگفت : « آنچه در مغزتان میگذرد، جهانتان را میآفرینداستفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید:« اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها? نیم ساعت پیش در آنجا مرده است.. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم. نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه میدهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این اندازه بیملاحظه باشد? اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»
حقیقت این است که به محض تغییر برداشت? همه چیز ناگهان عوض میشود. کلید یا راه حل هر مسئلهای این است که به شیشههای عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازهای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است !

